تبليغاتX
من و پونه

من و پونه

به درخت بادام گفتم : برایم از خدا بگو . و درخت بادام شکوفه داد.

پنج شنبه ۲۶/۶/۱۳۸۸( تاخیر به خاطر اختلالات سایت)

سلام خدا

اینقدر نبودم و همیشه سر قرارامون هول هولکی اومدم و به یه بهانه ی الکی فوری جیم شدم و رفتم که حتی سلام الانم رو هم باشرمندگی گفتم. خیلی وقت بود که بهت سلام نکرده بودم. حتی وقتایی هم که هستم دلم نیست. دلم به هر بهانه ی الکی میره و وقتی میاد که دیگه مثلا وقت ملاقات تموم شده. دلم فقط از دیدارمون یه "الله اکبر"  اول رو یادشه و یه "ورحمه الله وبرکاته" آخرو. خدایا حتی حتی یه وقتایی یادم نیست دقیقا کی اومدم یا کی رفتم. خدایا شاید فکر کنی خیلی پرروام. نمیدونم اصلا بنده ای فراموش کار تر و حواس پرت تر از منم داری خدا؟!!!!.... خیلی وقتا میخام بیام ولی اینقدر نبودم که مسیر قرارمون رو یادم نیست.یادم نیست با چه فرمولی معادله ی دلتنگی هام جواب مثبت می داد.

یک سال دیگه دارم بزرگتر شدم. اما فکر نکنم ذره ای  معرفتم بزرگتر شده باشه... قرار بود کاری نکنم که مایه ی خجالتت بشم جلوی همه ی اون فرشته هایی که بهشون امر کردی به من سجده کنند. اما شدم مایه خجالت... حس میکنم امسال خیلی بیشتراز یک سال پیش مایه ی خجالتم. خدا یعنی سال دیگه من معرفتم چقدر شده نسبت به تو..... خدایا یعنی بازم غریبه تر شدم. خدایا اگه این وضع ادامه پیدا کنه چی؟؟... اگه  اونی نشم که قرار بود بشم؟ اگه روز به روز بهانه های جدیدتری پیدا کنم واسه دیر اومدن ها و زود رفتن هام چی؟؟؟؟ اگه یه روزی بشه که فکر کنم دیگه نمیخوامت چی؟؟ یعنی میشه اینقدر پست بشم و بهت بگم نمی شناسمت؟

خدایا امشب شب تولدمه...

ازت ممنون بابت این یک سالی که دوستم داشتی و روت رو از من برنگردوندی. خدایا چشمهای نگرانت رو دیدم. دست کمکت رو لمس کردم. بازم منو یادت نره....

خدایا ممنون که هنوز هستم. ولی نبینم روزی رو که وقتی صدام میکنی گوشم کر شده باشه برای صدات. یا وقتی نگام میکنی کور باشم واسه دیدن چشمای نگرانت...

ولی تولد امسالم فرق میکنه با هر سال....

و فکر کنم سال دیگه....

خدایا هیچی نمیدونم فقط خودت بهم بگو چه کار کنم....

دوست دارم.

 

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت0:14توسط سارا | |

خدایا دستت درد نکنه که پاهای مورچه رو طوری درست کردی که وقتی از ارتفاع یه متری با فوت ما آدما پرت میشه پایین، پاهاش نمیشکنه!

خدایا دستت درد نکنه که نوک گنجشک ها رو محکم درست کردی تا وقتی شیشه هارو نمی بینند و محکم می خورند به شیشه، نوکشون خم نمیشه!

خدایا دستت درد نکنه که به گربه ای که هر روز ازرو دیوار ما رد میشه سبیل دادی و بهش یاد دادی که وقتی میخاد از یه جایی بپره به سبیل هاش نگاه کنه تا نیفته!

خدایا دستت درد نکنه که به لاک پشت یه لاک سخت و سفت دادی تا بتونه بدن نرمش رو توش قایم کنه!

خدایا دستت درد نکنه که خرطوم فیلا به اندازه ی کافی دراز هست که وقتی گرمشون میشه می تونند برند توی آب و خرطومشون رو پراز آب کنند و مثل دوش بریزند رو خودشون تا خنک بشند!

خدایا دستت درد نکنه که گردن زرافه رو به بلندی درختایی درست کردی که برگشون غذای زرافه است تا زرافه بتونه اونهارو بخوره و گرسنه نمونه!

خدایا دستت درد نکنه که به گاوا یاددادی تا شیر درست کنند و به ما بدند نا ما بی کلسیم نمونیم!

خدایا دستت درد نکنه که به مرغا یاد دادی تخم بذارند؛ تا ما بتونیم املت بخوریم!

خدایا دستت درد نکنه که به کانگورو کیسه دادی تا بتونه بچه شو بذاره توش و راحت اینور و اونور بره.

خدایا دستت درد نکنه که این چیزا رو به یاد من آوردی.

خدایا دستت درد نکنه که منو آوردی اینجا تا بتونم چیزایی رو که خودت یادم آوردی  بنویسم.

خدایا دستت درد نکنه.

خدایا خیلی خیلی دستت درد نکنه.

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت13:3توسط سارا | |

خدا با دادن تو به من بهم ثابت کرد که خیلی دوستم داره.....

تفلدت مبارک آلبالوی ی ی ی ی من....

دوست دارم هوارتا.....

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت21:40توسط سارا | |

آره مطمئنم خودت بودی!!  شک ندارم!

 اونروز توی ذهنم اونی که صفحه ی قشنگ نقاشی رویاهام رو خط خطی کرد خودت بودی!!..

اونی که تو اون لحظات منو به خودم آورد تو بودی! اون که حالم رو گرفت خودت بودی؛ و انصافا چه زیبا هم گرفتی!!!

زدی پس کله ام و گفتی آهاااااااااای هوا برت نداره ها..... یادت نره کجایی ؛ یادت نره کی هستی؛ نگفتی اما من فهمیدم!!!!

عاشق حالگیریاتم !  همیشه سر بزنگاه درست وقتی مشغول کامل کردن پازل آرزوها و پیش بینی هام هستم با یه تلنگر یادم میاری که من فقط نقطه ی پرگار دایره ی قسمتم!!!!

به خودم افتخار میکنم این جور وقتا.... چون یادم می افته که یه خدایی دارم که حواسش بهم هست... حتی تو اون زیرزمین کلاس طراحی.

همیشه بهم سر بزن و بذار حضورتو و بزرگیتو حس کنم؛ حتی شده با حالگیری اینجوری!!!!

ای ول داری به خدا...

دمت گرم خدا....

+نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت0:44توسط سارا | |

نوشتن از تو آنقدر غریب است که حرفها از روی کاغذ فرار می کنند. انگار اصلا هم را نمی شناسند.   شاید آنقدر دل کاغذ از هوای هیچ ها سنگین است که تاب تحمل حرفها را هم ندارد. شاید حرفها هم میترسند گواه آمدنت شوند و باز آن قصه ی تلخ انتظار و نیامدن و...

همیشه به اینجا که میرسم بغض گلوی ثانیه ها را می گیرد و زمان هم آرام در گوشه ای غریب می نشیند و  پهنه ی خیس صورتش را پاک می کند  تا هیچ ها غریبی و یتیمی اش را نفهمند.

نسیم دیر کرده!رفته سراغت را از گلهای نرگس بگیرداما هنوز خبری از او نیست. نکند.... نکند نرگس ها هم از تو بی خبر بوده اند و نسیم روی بازگشت نداشته.....

مهدی جان نرگس ها هم دیگر نمیدانند در جواب منتظرانت چه گویند...

کعبه هم پنج شنبه را به امید آمدنت صبح میکند...

میترسم نیایی و خاکستری هیچ ها بر عهدهای هر صبح و ندبه ی هر آدینه نشیند..

بیا تا دیگر برگها از اشک های ثانیه ها خیس نشوند و چشم کعبه سفید نشود به راهت..

بیا تا دیگر چاه جمکران از دردها و ناله های فراغ منتظرانت خسته نشود... خسته از دلداری بیدلان...

بیا تا هیچ غریبی غریب نباشد...

بیا تا همه ی هیچ ها غریب بمانند...

اللهم عجل لولیک الفرج

+نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت0:29توسط سارا | |

تکبیره الاحرام اول نماز یعنی آهااااااااای دنیا بسه. برای چند لحظه منو با خدا تنها بذار .  آهاااااااااای دنیا حق نداری تا من با  خدا حرف میزنم بیای وخلوتم رو شلوغ کنی. دنیا برای فکرکردن به تلخی ها و شیرینی های امروز هم وقت ندارم  .  دنیا  حتی نمیخوام بدونم نتیجه امتحان فردام چی میشه . هی چی میخواد بشه.مهم اینه که من الان با یکی قرار دارم  که از امتحان فرداهم مهم تره . دنیا مهم نیست که اثبات قضیه ای که نفهمیدم تو امتحان ریاضی میاد یا نه.الان دیگه برام مهم نیست که منظور فلانی از حرفی که بهم زد چی بود . مهم نیست که حدس من  از عاقبت سریال هر هفته درست از آب در میاد یا نه.

آهااااااااای دنیا الان تولد بهترین دوستم هم برام مهم نیست که بخوام به فکر کادوی تولدش باشم. برنامه ریزی واحدهای اون ترم هم مهم نیست. مهمونی آخر هفته هم دیگه مهم نیست.

حتی دیگه الان وقت ندارم به وبلاگم و نظرات خوانندگانش فکر کنم .  حتی موضوع پست جدید هم خیلی مهم نیست.نه...اصلا مهم نیست. چون الان وقت ،وقت من و خداست...نه هیچ کسی دیگه... نه هیچ چیز دیگه...حتی اگه به ظاهر خیلی هم بزرگ باشه.

آره تکبیره الاحرام یعنی این.

واقعا از خودمون پرسیدیم که تا حالا چند بار الله اکبر سرنمازمون این معنی رو داشته؟

اصلا  تا حالا چند بار سعی کردیم که الله اکبری با این معنا سر نماز بگیم؟

یا اینکه حتی اون موقع که داریم تکبیره الاحرام رو میگیم در همون حال باز هم داریم به دنیا فکر میکنیم؟

نمیدونم باید بگم خنده داره یا تاسف بار!!!!!!....

خدایا با خودمون چه کار کردیم؟!!..

                                                                                                                      ببخشید منو...

+نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت1:6توسط سارا | |

من باید آرایش کنم! مهم نیست به چه قیمتی! به قیمت به گناه افتادن خیلی ها.... به قیمت سرد شدن رابطه ی خیلی ها.... به قیمت از هم پاشیده شدن خانواده ی خیلی ها....

نه اینها مهم نیست!!!....

مهم اینه که من آرایش کنم و مثل عروسک فرنگی وسیله ی ارضای دهها و شاید صدها نفر باشم.

مهم  اینه که خریدار نگاه تو باشم! نگاه تو ، هر قدر هم پست و بی شرمانه باشد. نگاهی آنقدر کثیف و رذل که تا عمق وجودم را بلرزاند.... و البته حداقل برای لحظاتی هوش از سر تو هم برود.....

آری این است ارزش من!!!....

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت12:25توسط سارا | |

پسرک آدامس فروش کنار پاساژ  هنوز لباس عید نداره. سهم او از این همه شور  و غوغای دم عید شاید فروختن چند تا آدامس بیشتر باشه. شاید هم فقط حسرت و حسرت. شاید او اصلا عید را دوست نداره! چون نزدیک عید بیشتر از همیشه با بقیه فرق داره. با همه ی آنهایی که منتظرند... منتظر سال نو ، تا نو بپوشند. اما او هیچ وقت منتظر نیست. چون بازهم بیشتر میفهمه که با بقیه فرق داره.

بیا تا دست در دست تو طعم پدر رو بچشه و بفهمه شور آغاز سال رو. بیا تا دیگر مجبور نباشه همان کتانی های کهنه را بپوشه و در سرما هم در خیابان بایسته. جمعه ی آینده حتما میترسه که بیاد و تو باز هم نیایی. و اونوقت شرمنده "شاید این جمعه بیاید ...شاید " بشه.

چی میشه دعای "یا مقلب القلوب" امسال رو خودت بخونی و ما آمین بگیم.

چی میشه که اولین عیدی رو خودت بهمون بدی.

مهدی جان عید امسال بی تو غریبه! غریب تر از هر سال. آخرین جمعه ی سال آخرین روز ساله. تا آخرین لحظه منتظرت می مونم.  یعنی میشه  دعای" حول حالنا" ی پارسال اجابت بشه  و خودت دعای امسال رو بخونی.

میشه؟!

اگه بشه چه عیدی میشه امسال.........

 

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت18:34توسط سارا | |

ولنتاین یعنی.....

فرصت....

فرصتی برای اندیشیدن به دل.

ولنتاین یعنی.....

زدودن....

زدودن غبار از دل.

ولنتاین یعنی.....

دیدن.....

دیدن دل... دل تا ژرفای آن.

و....

محبت...

محبت به همه آن هایی که سهام دار قلبمان هستند.

ولنتاین همه ی دوستان مبارک.

ولنتاین آلبالوی منم مبارک.

برای ابراز محبت چشم به راه ولنتاین نباشید.

هر روزی می تواند ولنتاین شما باشد.

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت12:50توسط سارا | |

سلام خدا؛

میگن یه برگ که که از درخت می افته بی حکمت نیست،پس اینم حتما از حکمت خودت بوده که الان باید با یه اتفاقی که می تونست خیلی خوب تموم بشه این قدر بد باشه که دیگه از دنیا  خسته بشم و  اون وقت یادم بیفته که هنوز یکی  هست  که دوستم داره.

خدایا  مدتهاست که حس میکنم  این قدر ازت دور شدم که دیگه از با تو بودن  لذت نمی برم ؛  این قدر ازت دور شدم  که  وقتی نماز  می خونم  سبک  نمی شم؛ این قدر تو خودم گم شدم که از نمازی که می خونم هیچ لذتی نمی برم ؛ نماز میخونم چون گفتند  باید بخونم .. اما تازگی ها هیچ جذابیتی در نمازم نمی بینم.

خدایا دوست داشتم اون وقتایی رو که وقتی نماز می خوندم روم می شد که دستام رو بالا بگیرم و دعا کنم. حس می کردم چون نمازم رو درحد توان با حضور قلب خوندم الان حاضر و آماده نشستی تا دعاهام رو گوش کنی. اما چند  وقته  که بعد نماز روم نمی شه  حتی خواسته ها  و حاجت هام رو برای لحظه ای از ذهنم بگذرونم ،  چه برسه به اینکه به زبون بیارم. به خودم میگم انصافا نمازی که خوندی این قدر دنیایی و سنگین  بود که  تا یه متری بالای سرت هم نمی ره  چه برسه به هفت آسمون  و عرش کبریایی خدا.

خدایا دوست دارم  که  هر "الله اکبر"  سر نمازم تلنگری باشه  واسه ی دل سیاه و آلوده ام که آهای به چی فکرمیکنی درست همون وقتی که میگی"الله اکبر"؟؟!!...

خدایا دوست دارم وقتی میگم "سمع الله لمن حمده" با تمام وجود حس کنم که الان داری صدای من رو با همه ی دقت می شنوی ؛ پس منم باید قشنگ تر  و با همه ی حواسم باهات حرف بزنم.

میگن فلسفه ی اینکه دو تاسجده توهر رکعت داریم اینه که پیامبرشب معراج وقتی از سجده بلند میشه و بزرگی خدا رو می بینه ناخودآگاه دوباره به سجده می افته. خدایا ذره ای از توانایی درک عظمت و بزرگیت رو به منم عطا کن.

شنیدم  فلسفه ی سلام  آخر نماز اینه  که وقتی  نماز می خونی  از  این دنیای پست جدا  میشی  و به  جهان بالا میری  ؛  به همین خاطر آخر نماز چون به دنیا برمیگردی  به همه ی آدمای روی زمین سلام میکنی. خدایا مدتهاست که از سلام آخر نماز هم خجالت میکشم.

تو همین شبهای محرم از یه روحانی شنیدم که میگفت:"یه بار که حضرت موسی داشته واسه ی عبادت به بالای کوه میرفته  یه جوانی  بهش میگه به خدا بگو  من که تو عمرم  همه جور کار بد کردم  پس چرا  هیچ مشکل و گرفتاری ای ندارم.خدا در جواب جوون به حضرت موسی میگه من دردی رو بهش دادم که از همه ی دردهای عالم بدتر و سخت تره! میگه من لذت عبادت رو ازش گرفتم...

حالا که خوب فکر میکنم می بینم آره ... سخت ترین درد اینه که از عبادتت هیچ لذتی نبری.

خدایا می خوام بگم:" دلم برات تنگ شده"!

کمکم کن تا دوباره پیدات کنم.

کمکم کن تا خودم رو پیدا کنم.

خدایا کمکم کن تا دیگه سر نماز دروغ نگم !!!...

خدایا کمکم کن تا دوباره با تمام وجود حست کنم.

 

+نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت23:19توسط سارا | |